وبلاگ عاشقانه لعنتی

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

وبلاگ عاشقانه لعنتی

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

مشخصات بلاگ

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

داستان کوتاه خدا وجود دارد

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت .

در حال کار ، گفتگوی جالبی بین آرایشگر و مرد در گرفت . آنها درباره موضوعات مختلف صحبت کردند .

تا اینکه به موضوع خدا رسیدند . آرایشگر گفت : من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد .

  • حسن شفیعی

داستان کوتاه دزد شریف

مشغول کار بودم بارون کل خیابون رو خیس کرده بود .

هر لحظه بارش بارون شدیدتر میشد در همین حین زنگ تلفنم به صدا در اومد .

گوشی رو برداشتم . آن طرف خط پرستار دخترم با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکم رو به من داد

  • حسن شفیعی

داستان کوتاه پرستار کودک

چند روز پیش ، " یولیا " پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم : بنشینید یولیا . می‌دانم که دست و بالتان خالی است ، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید .

ببینید ، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم . این طور نیست ؟

یولیا گفت : چهل روبل

  - نه من یادداشت کرده‌ام . من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم .

  • حسن شفیعی

داستان کوتاه معامله با خدا

دیشب پشت چراغ قرمز خیابون میرداماد ایستاده بودم ...

توی اون سرمای استخوان سوزه این روزهای تهرون ، لحظه شماری می کردم که زودتر چراغ سبز بشه و من به خونه برسم و خودم رو کنار آتیش شومینه گرم کنم ...

داشتم همراه ثانیه شمار بالای چراغ ... شمارش می کردم ثانیه های باقی مانده را برای حرکت ...

130 ... 129 ... 128

اونور چهارراه یهو چشمم به بانوی سالمندی که منتظر تاکسی ایساده بود ، خورد ...

  • حسن شفیعی

داستانک تاجر و چوپان و روزی حلال

مردی ساده ، چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز بابت چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.

یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:

می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.

  • حسن شفیعی

داستانک معجزه امام حسین

مردی که راضی به فروش قلب خود شد.

مردی در سمنان به دلیل فقر زیاد و داشتن یک پسر ۶ساله، یک دختر ۳ساله، یک پسر شیرخوار و یک زن قلب خود را برای فروش گذاشت.

از او پرسیدند که چرا قلبت رو برای فروش گذاشتی؟

اونم پاسخ داده بود چون میدونم اگه بخوام کلیم رو بفروشم کسی بیشتر از ۲۰میلیون کلیه نمیخره.

که با این مبلغ نمیشه یه سقف بالا سر خودم و زن و بچم بزارم.

  • حسن شفیعی