وبلاگ عاشقانه لعنتی

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

وبلاگ عاشقانه لعنتی

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

مشخصات بلاگ

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

داستان کوتاه دزد شریف

دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۰۹ ب.ظ

داستان کوتاه دزد شریف

مشغول کار بودم بارون کل خیابون رو خیس کرده بود .

هر لحظه بارش بارون شدیدتر میشد در همین حین زنگ تلفنم به صدا در اومد .

گوشی رو برداشتم . آن طرف خط پرستار دخترم با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکم رو به من داد

.

تلفن رو قطع کردم و با عجله به سمت پارکینگ دویدم .

ماشین رو روشن کردم و به نزدیک ترین داروخانه رفتم تا داروهای دخترم رو بگیرم .

وقتی از داروخانه بیرون آمدم ، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشتم ، کلید رو داخل ماشین جا گذاشتم .

با حال پریشون با خانه تماس گرفتم .

پرستار با نگرانی گفت ، حال دخترم هر لحظه بدتر می شود .

سریع جریان کلید اتومبیل رو برای پرستار گفتم .

او بمن پیشنهاد داد که سعی کنم با سنجاق سر در اتومبیل رو باز کنم .

داستان کوتاه دزد شریف

سریع سنجاق سرم رو باز کردم ، نگاهی به در انداختم ...

با ناراحتی گفتم : ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم .

هوا داشت تاریک می شد و بارون شدیدتر شده بود .

ناامیدی کل وجودمو فرا گرفت همونجا زانو زدم  و گفتم : خدایا کمکم کن ...

در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویم آمد .

یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسیدم و با خودم گفتم : خدایا ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد...اینجا ...

زبانم از ترس بند اومده بود ، مرد به من نزدیک شد و گفت : خانم ، مشکلی پیش آمده ؟

جواب دادم : بله ، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم اما سوئیچم رو داخل ماشین جا گذاشته ام .

مرد ژولیده ازم پرسید که آیا سنجاق سر همراه خود دارم ؟

فورا سنجاق سرم را به او دادم و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد ...

داستان کوتاه دزد شریف

با صدای بلند گفتم : خدایا متشکرم خدایا شکرت ...

 رو به مرد کردم و گفتم : آقا متشکرم ، شما مرد شریفی هستید ...

مرد سرش رو برگرداند و گفت : نه خانم ...

من مرد شریفی نیستم . من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام ...

خدا برای کمک به من یک دزد فرستاده بود ، آن هم یک دزد حرفه ای ...

برای قدردانی آدرس شرکت رو به مرد دادم و از او خواستم که فردا حتما به دیدنم بیاید .

فردا ، وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد ، فکرش رو هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در شرکتی بزرگ استخدام شود ...

یادمون باشه که در لحظه لحظه زندگیمون خدا همراهمونه ...

منبع : داستانک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی