داستان کوتاه پرستار کودک
چند روز پیش ، " یولیا " پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم : بنشینید یولیا . میدانم که دست و بالتان خالی است ، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمیآورید .
ببینید ، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم . این طور نیست ؟
یولیا گفت : چهل روبل
- نه من یادداشت کردهام . من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم .