داستان کوتاه معامله با خدا
دیشب پشت چراغ قرمز خیابون میرداماد ایستاده بودم ...
توی اون سرمای استخوان سوزه این روزهای تهرون ، لحظه شماری می کردم که زودتر چراغ سبز بشه و من به خونه برسم و خودم رو کنار آتیش شومینه گرم کنم ...
داشتم همراه ثانیه شمار بالای چراغ ... شمارش می کردم ثانیه های باقی مانده را برای حرکت ...
130 ... 129 ... 128
اونور چهارراه یهو چشمم به بانوی سالمندی که منتظر تاکسی ایساده بود ، خورد ...