داستان کوتاه دزد شریف
مشغول کار بودم بارون کل خیابون رو خیس کرده بود .
هر لحظه بارش بارون شدیدتر میشد در همین حین زنگ تلفنم به صدا در اومد .
گوشی رو برداشتم . آن طرف خط پرستار دخترم با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکم رو به من داد
داستان کوتاه دزد شریف
مشغول کار بودم بارون کل خیابون رو خیس کرده بود .
هر لحظه بارش بارون شدیدتر میشد در همین حین زنگ تلفنم به صدا در اومد .
گوشی رو برداشتم . آن طرف خط پرستار دخترم با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکم رو به من داد