وبلاگ عاشقانه لعنتی

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

وبلاگ عاشقانه لعنتی

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

مشخصات بلاگ

عاشقانه ترین وبسایت ، داستان ، داستانک ، عشق ، رمان عاشقانه ، رمان ، شکست عشقی

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

داستان کوتاه پرستار کودک

چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۳۴ ب.ظ

داستان کوتاه پرستار کودک

چند روز پیش ، " یولیا " پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم : بنشینید یولیا . می‌دانم که دست و بالتان خالی است ، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید .

ببینید ، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم . این طور نیست ؟

یولیا گفت : چهل روبل

  - نه من یادداشت کرده‌ام . من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم .

 حالا به من توجه کنید . شما دو ماه برای من کار کردید .

  - دو ماه و پنج روز دقیقا .

  - دو ماه . من یادداشت کرده‌ام ، که می‌شود شصت روبل . البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد .

همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب " کولیا " نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی ... 

" یولیا " از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد .

- سه تعطیلی . پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار...

" کولیا " چهار روز مریض بود . آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب " وانیا " بودید فقط "وانیا" ...

دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید .

دوازده و هفت می‌شود نوزده . تفریق کنید . شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل . درسته ؟

داستان کوتاه پرستار کودک

چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود . چانه‌اش می‌لرزید . شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی . دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت .

 بعد ، نزدیک سال نو ، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید . دو روبل کسر کنید .

فنجان با ارزش‌تر از اینها بود . ارثیه بود . اما کاری به این موضوع نداریم.

اما موارد دیگر ... به خاطر بی‌مبالاتی شما " کولیا " از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد . ده تا کسر کنید ...

همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های " وانیا " فرار کند .

شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید . برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید . پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم .

در دهم ژانویه ده روبل از من گرفتید .

یولیا نجوا کنان گفت : من نگرفتم .

- من یادداشت کرده‌ام ... خیلی خوب . از چهل و یک روبل ، بیست و هفت تا که برداریم ، چهارده تا باقی می‌ماند .

چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید . در این حال گفت :

- من فقط مقدار کمی گرفتم ... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر .

- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم . سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم . می‌شود یازده تا .

بفرمائید : سه تا ، سه تا ، سه تا ، یکی و یکی .

داستان کوتاه پرستار کودک

یازده روبل به او دادم . آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت :

 -متشکرم 

- جا خوردم . در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدمچرا گفتی متشکرم؟

- به خاطر پول .

یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم !؟

تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم ؟!

- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند  .

آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب . تعجب ندارد . من داشتم به شما حقه می‌زدم . یک حقه کثیف . حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم .

همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده ، بگیرید ...

اما مگر ممکن است کسی این قدر نادان باشد ؟ چرا اعتراض نکردید ؟چرا صدایتان در نیامد ؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد ؟

- لبخند تلخی زد که یعنی " بله ، ممکن است "

به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم . باز هم چند مرتبه با ترس گفت :

 -متشکرم ، متشکرم .

بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود " زورگو " بود .

منبع : داستان کوتاه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی